ناصر الدين شاه قاجار

43

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

اينطرف ده لب حاصل آفتاب‌گردان زدند ، افتاديم به نهار ، اين ده مال حاجى ميرزا نصر اللّه مستوفى است ، اسم ده محمودآباد است ، نهار خورديم . امين السلطان ، مجد الدوله ، امين السلطنه ، اعتماد السلطنه ، طولوزان و همه پيشخدمتها بودند ، اكبرى بود يك عينك به چشمش گذاشته بود مىگفت چشمم درد مىكند ، اعتماد السلطنه و طولوزان سر نهار روزنامه خواندند ، محمد قلى خان نايب ناظر قديم كه مدتى بود آبيك بود آمد سر نهار ديده شد ، مهديخان كاشى ديده شد تا كرج با ترمتاس آمده بود از كرج به اينطرف با اسب خودش آمده بود از وضع ترمتاس و خودش تعريف مىكرد ، آدم از خنده غش مىكرد ، بعد سوار شديم به اسب و از توى حاصلها همه‌جا را نديم حرم توى صحرا كنار جعده افتاده بودند لب نهرى بود به نهار . آفتاب‌گردان عزيز السلطان هم توى صحرا پيدا بود . رسيديم به جعده ، سوار كالسكه شده رانديم ، تا منزل ديگر هيچ جا توقف نكرديم ، تا چهار ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم . از در خانه امين اقدس پياده شديم ، عزيز السلطان هم رسيده بود ، توى چادر امين اقدس بازى مىكرد . يك زن دهاتى بود تركى حرف مىزد ، اصلش همدانى است ، آمده است اينجاها زندگى مىكند . دو تا بچه دوقلى داشت سياه مثل ميمون ، دستها و پاهاشان پشم‌آلو و سياه بود . بعينه ميمون ، رختهاى پاره‌پاره تنشان بود ، خيلى بامزه بودند ، زنكه خرى بود ، بچه‌هاش را انداخته بود زمين و خر خر نشسته خيلى به بچه‌هاش « 40 » خنديدم ، يك بچه‌اش را دادم بغل آغا عبد إله آورد بيرون ، امين السلطان و پيشخدمتها بودند ، خيلى خنديدند ، امين اقدس براى بچه‌ها رخت دوخت به آنها پوشاند ، پنج تومان هم به مادرشان انعام دادم . زنكه رفت به امين اقدس گفتم يك بچه‌اش را وقتى برمىگردند ببرد شهر نگاهدارد ، باقر خان حاكم قزوين آمده بود بارخانه و اسباب آورده او ديده شد و رفت ، بعد ميرزا محمد خان كه چند روز بود آمده بود قزوين سوار جمع كند ، آمده بود ، ديده شد ، تعريف مىكرد از سوارهاش و غيره بعد جا انداختند خوابيدم ، يك ساعتى دراز كشيدم چرتم برده بود كه ديدم هوا يك جورى شد ، زمين و آسمان تكان مىخورد . از خواب جستم ديدم باد بدى مىآيد ، معركه است چادر را تكان مىدهد ، تجير « 41 » ها همه خوابيده است و گردوخاك ، به قدر يك ساعت اين‌طور بود ، بعد آرام گرفت ، قورق شد ، زنها آمدند ، دوباره غروب باد بلند شد ، باز تجيرها خوابيد

--> ( 40 ) . اصل : بچهاش ( 41 ) . تجير : پردهء كلفت كرباسى كه عموما در سفر با چادر حمل مىشود ( لغت‌نامهء دهخدا ) .